MySQL error : Table 'motaf24_db.newsstat' doesn't exist
کد خبر : 49794 تاریخ ثبت : 1395/11/25 08:08:52
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت

مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت

مادر شهید معماریان که برای شرکت در آیین یادواره 10 شهید دهکده قرآنی روستای چارک شهرستان دشتی به استان بوشهر سفر کرده بود در گفتگویی مفصل به نقل خاطراتی از فرزند شهیدش پرداخت و از شفاعتش توسط این شهید راه اسلام سخن گفت.

به گزارش مطاف24

دفاع مقدس مردم ایران اسلامی اگر چه هشت سال طول کشید اما خاطرات بر جا مانده از آن دوران ایثار و جانفشانی به اندازه بیش از یک قرن سخن‌های ناگفته در دل شیر مردان و شیر زنان نقطه به نقطه کشور عزیزمان ایران بر جای مانده است.

هر چند شهدا رفتند و روح‌شان آسمانی شد اما نقل خاطراتی از منش و کردار آنها که در سینه خیلی از مادران و پدران شهید ثبت و ضبط گشته است مثنوی هتاد من کاغدی می طلبد تا بدانیم آنها برای شهادت لایق بودند.

یکی از این شهیدان لایق ، شهید محمد معماریان است. مادر شهید معماریان که برای شرکت در آیین یادواره 10 شهید دهکده قرآنی روستای چارک شهرستان دشتی به استان بوشهر سفر کرده بود در گفتگویی مفصل با خبرنگار خبرگزاری فارس در شهرستان دشتی به نقل خاطراتی از فرزند شهیدش پرداخت و از شفاعتش توسط این شهید راه اسلام سخن گفت.

سیده اشرف السادات منتظری اظهارداشت: محمد با همان سن نوجوانی خود، همیشه از خداوند متعال تشکر می کرد ولی تشکر خاصی هم داشت ومی گفت' خدایا شاکرم اگر در زمان امام حسین (ع) نبودم که در رکاب ایشان باشم ولی امروز می توانم به ندای ولی فقیه زمان و نایب امام معصوم لبیک بگویم.

وی ادامه داد: بعد از خبر شهادت فرزندم، اجازه ندادم دخترانم با صدای بلند گریه کنند، چرا که شهید در وصیت نامه خود نیز نوشته بودند  از روزی می ترسم که از دنیا بروم و خواهرانم موهای خود را پریشان و صدای خود را به نشانه گریه و زاری بلند نمایند.

مادر شهید معماریان گفت: در تمام کارهای خانه به من کمک می‌کرد و معتقد بود که کجای اسلام آمده که همه کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی می‌رفت پس از چند ماهی شاگردی خیاطی لباس مردانه، برای خودش خیاط شده بود.

منتظری ادامه داد: پدر شهید برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید و محمد در زیرزمین خانه خیاطی می‌کرد و درآمدی برای خود کسب می‌کرد و البته پولش را حساب شده، دقیق و با برنامه خرج می‌کرد اما کار را در زمان نماز تعطیل و به مسجد می‌رفت.  

مادر شهید معماریان گفت: شهدا به چنان مقامی می‌رسند که شفاعت می‌کنند و نمونه عینی آن نیز شفاعت خود بنده توسط فرزندم محمد است

مادر شهید با اشاره به خصوصیات اخلاقی فرزندش گفت: وی بسیار متین و مودب بود، ایشان در طول سال‌ها که با پدر و من بیرون از خانه می‌رفت یک‌بار هم نشد که جلوتر از ما راه برود و بر این باور بود که نباید جلوتر از بزرگان خود حرکت کنیم، همیشه می‌گفت: باید حق پدر و مادر را ادا کنیم.

وی افزود: محمد هر چند به دلیل سن کم خود در زمان انقلاب،اقدامی نداشت ولی از زمانی که انقلاب را درک کرد با تمام وجود عاشق آرمان ها وارزش های انقلاب شد

مادرشهید یادآورشد: پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود جوانان به طور دائم ثبت‌نام و به جهبه ها اعزام می‌شدند و حضور جوانان در مسجد موج می زد. محمد دلش می‌خواست که عضو پایگاه شود عقب می‌ایستاد و به بسیجی‌ها نگاه می کرد  گاهی هم خودش را قاطی بسیجی‌ها می‌کرد اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد.  یک روز دیگر طاقت نیاورد از مسجد که آمد  یک راست امد سراغ من و گفت: می‌خواهم بروم بسیج مسجد، عضو  بسیج محله شوم، من هم شناسنامه را بهش دادم، هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشة اتاق نشست و صدای گریه‌اش بلند شد با تعجب بر اشک‌هایش نگاه کردم و گفتم  چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند به جبهه بروم.

منتظری ادامه داد: شهید به نماز اول وقت بسیار اهتمام جدی داشت به گونه‌ای که از سن هشت سالگی اگر یک روز نماز ایشان قضا می‌شد به شدت گریه می‌کرد و در غم و اندوه فرو می‌رفت.

مادرشهید معماریان اضافه کرد: اشکان فرزندم را پاک کردم و گفتم خیلی اشتباه کرده‌اند که قبولت نکرده‌اند حالا بلند شو برویم، درست می شود. چادرم را سر کردم و با محمد رفتیم وقتی به مسئول ثبت نام گفتم حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد گفتم این بچة من می‌خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود مسئول سرش را از ناچاری پایین انداخت مانده بود که چه بگوید، آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می‌آیند به ما اعتراض می‌کنند که چرا بچة هجده تا بیست ساله‌شان را عضو بسیج کرده‌ایم، آن وقت شما خودتان آمده اید اصرار می‌کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه نام محمد را ننویسد، مقاومت کردم، مسئول دلیل و قانون رو کرد، من اصرار کردم و بالاخره پیروز شدم.

وی افزود: محمد در دوران جنگ، برای دفاع از انقلاب اسلامی احساس تکلیف کرد و من و پدرش نیز مشوق وی بودیم و مانع حضور ایشان در جنگ نشدیم. محمد عشق به حضرت امام راحل داشت خیلی به فکر رهبر انقلاب بود و به راهی که انتخاب کرد اعتقاد کامل داشت و همیشه به من می گفت، مادر، چطوری از شما تشکر کنم که نام من را 'محمد' گذاشتید، امید است بتوانم راه پیامبر اسلام (ص) و فرزندانش را ادامه دهم، اگر دوران امام حسین (ع) نبودم که جان خود را در رکاب ایشان فدا کنم، امروز باید برای نایب امام زمان جانفشانی کنم.

مادر شهید خاطرنشان کرد: محمد یک دل مشغولی مهم تر پیدا کرده بود  تا کارهایش در خانه و خیاطی به اتمام می رسید به مسجد و پایگاه می رفت با بزرگ ترها نشست و برخاست داشت هر وقت به گشت و اردو و یا تمرینات نظامی می رفتند محمد را هم با خودشان می بردند و این باعث شد که جسم و روح محمد روزبه روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد.
منتظری افزود:  پدر محمد هم مدام در جبهه ها حضورداشت و در ستاد پشتیبانی مشغول کار بنایی و ساخت و سازهای برای رزمندگان بود.
مادرشهید بیان کرد: محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقه سومار شدند جبهه شده بود خانه اول و دوم برای محمد می‌رفت و می‌آمد.

وی خبر شهادت فرزندش را این‌گونه تشریح کرد: من در منزل بودم، دامادمان وارد خانه شد و به من گفت ماشین حاجی را می‌خواهم، پدرم حالش بد است می‌خواهم او را به بیمارستان ببرم، من یک‌باره به دلم افتاد از محمد خبری شده به او گفتم پسرم محمد شهید شد؟ ایشان پاسخی نداد.

مادر شهید معماریان یادآور شد: به سرعت از در خانه بیرون رفتم دیدم چند نفر از همسایه‌ها در حال ورود به خانه ما هستند، تا خبر شهادت را به ما بدهند بنده نیز با دیدن آنها گفتم إنا لله وإنا إلیه راجعون' فرزندم راه خود را انتخاب کرده و به آرزویش رسیده است. در زمان شهادت، پدر محمد هم در جبهه حضور داشت، سه روز پیکر شهید را دفن نکردیم تا پدرشان از جبهه آمد و با فرزند خود وداع کرد.
 
وی در بیان خاطره‌ای از فرزند شهیدش گفت: سحر بود که به خانه رسید من بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کردم محمد خندید و مرا بوسید . نگاهم به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این بار این قدر بلند شده یک عکس قشنگ برای حجله شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می کنم دوباره با تعجب به محمد نگاه کردم باور کن مادر برای آخرین بار آمده‌ام همدیگر را ببینیم و این آخرین دیدار ماست.

مادر شهید معماریان متذکر شد: پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود مثل همیشه به من در کارهای خانه کمک می کرد  می‌رفت و می‌آمد و حرف می‌زد . هیچ کس چیزی نمی‌دانست اما خودش می‌فهمید که دارد چه می‌کند، چه می‌گوید، چرا می‌گوید، کجا می‌رود، چرا می‌رود، چرا می‌آید، چگونه می‌نشیند، چرا می‌خندد، چرا گریه می‌کند، چگونه قرآن بخواند همة کارهایش حساب شده و دقیق بود.

منتظری اضافه کرد: روز پنجم خیلی مستأصل شده بود، آمد توی خانه چرخی زد، کمی من را نگاه کرد، بعد رفت بیرون دوباره همین طور، سه بار و چهار بار، سرانجام من گفتم:  محمدجان قیافه‌ات می‌گوید که حرفی داری، فکر کنم درباره جبهه هم باشد من گوش می کنم  بگو مادر جان.  محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شد آرام و خوشحال گفت: می‌خواهم تنها با شما صحبت کنم و شب تنهایی صحبت می کنیم. گفتم: باشد شب پدرت هم می‌آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد چون نمی تواند، به خودت می‌گویم. غروب محمد به دامادمان گفت: برویم گلزار، دلم می خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزارشهدا.  محمد با حال دیگری قدم بر می‌داشت بین قبرها راه می رفت. به عکس شهدا خیره می‌شد. اخم می‌کرد، ساکت می‌شد، می‌خندید، ذکر می‌گفت وقتی همه رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبری را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است ده تا بیست روز دیگر می آیم اینجا دامادمان به محمد گفت: بچه، از این حرف‌ها نزن.

مادر شهید معماریان گفت: شب شد اهل خانه همه خوابیدند جز من و محمد کمی به وسایلش نگاه کرد من منتظر بودم محمد حرف بزند رویش نمی شد توی چشمان من نگاه کند آرام آرام شروع کرد مادر جان این دفعه آخر است که ما همدیگر را می‌بینیم من این بار که بروم دیگر برنمی گردم من خنده کردم و گفتم: هر خونی لیاقت شهادت ندارد محمد مکثی کرد و گفت: اما من این دفعه صد در صد شهید می‌شوم و شهید شد.

وی افزود: دو سال از شهادت محمد می‌گذشت که بر اثر سانحه‌ای با شکستگی پا، خانه‌نشین شدم گفتم یا امام حسین(ع)  اگر این عزاداری من مورد قبول شماست لطفی کنید تا این پای من خوب شود تا فردا که برای کار کردن می آیم نخواهم از دیگران کمک بگیرم آقا، اگر پایم خوب شود می روم توی آشپزخانه و تمام دیگ‌های غذا را می شویم.

مادر شهید معماریان تصریح کرد: خواب دیدم  که در مسجد المهدی(عج) است و مسجد بسیار شلوغ است. کسی گفت: یک دسته دارند برای کمک می‌آیند. من رفتم دم در مسجد و دیدم یک دسته عزادار دسته ای منظم، یک دست سفیدپوش با نواری مشکی و کفنی که بر گردنشان است می‌آیند دسته جوان هایی که سه به سه حرکت می‌کردند، نوحه می‌خواندند و سینه می‌زدند.

وی ادامه داد: نوحه خوانشان شهید سعید آل طاها بود که جلوی دسته حرکت می‌کرد من با تعجب پیش خودم گفتم: سعید که شهید شده بود، پس اینجا چه کار می‌کند و تازه متوجه شدم که این دسته، افراد عادی نیستند و شهدا هستند که بر سر و سینه زنان وارد مسجد شدند و آهسته رفتند به طرف محراب و آنجا مشغول عزاداری شدند.

مادر شهید معماریان تاکید کرد: دسته را دور زدم و کنار پرده ایستادم دسته را نگاه می‌کرد. دسته ای که پر از نور بود، پر از شهید. وقتی عزاداری تمام شد، محمد از دسته جدا شد و کنار پرده، آمد پیش من دست انداخت گردن من و او را بوسیدم محمد هم مرا بوسید و گفت: محمد، خیلی وقت است ندیدمت. محمد گفت: مادر از وقتی شهید شده‌ام بزرگ‌تر شده ام  آنجا سرم خیلی شلوغ است شهید حسن آزادیان هم از دسته جدا شد و آمد پیش من و گفت حاج خانوم، خدا بد ندهد  طوری شده؟ محمد گفت: مادرم طوریش نیست. مادر اینها چیست که دور پایت بسته‌ای؟ من گفتم: چند روزی است که زمین خورده‌ام ، پایم درد می کند ان شاءالله خوب می شوم. محمد گفت: مادر چند روز پیش رفتم کربلا یک پارچه سبز برای شما آورده‌ام بعد محمد پارچه‌ای را که از کربلا آورده بود از روی صورت تا مچ پای من کشید و بعد نشست و تمام باندهای پای مرا باز کرد و شال را دور پایم بست و به من گفت: پایت خوب شد.حالا شما بروید توی زیرزمین دیگ ها را بشویید. این درد هم برای استخوانت نیست، عضله پایت است که درد می‌کند.  

مادر شهید معماریان گفت: وقتی از خواب بیدار شدم هنوز در خلسه خوابی بودم که حیرت زده و مدهوش ازعطری شدم که  فضای خانه پر کرده بود.پایم سبک شده بود. دیدم تمام باندهای دور پاهایم باز شده و روی تشک ریخته شال سبزی که محمد در خواب به پایم بسته بود، بوی عطر آن همه فضا را پر کرده بود.

وی خاطرنشان کرد: بیست سال از آن زمان می‌گذرد. شال سبز با همان عطر و بوی بهشتی اش هست؛ همان شالی که آیت الله العظمی گلپایگانی نیم سانتش را از من گرفت همان شالی که هنوز خیلی ها را به برکت امام حسین(ع) شفا می دهد./ فارس

اخبار مرتبط
کلمات کلیدی
ثبت دیدگاه



 
 
نظرسنجی
نظر شما در مورد شهردار آینده ؟

- نتایج
اخبار دیر
تصاویر
اخبار استان
دیگر اخبار